رحمت مفاخری
فرار
رحمت مفاخری
به امجد اردلان و محیه حسینپناهی
اشرف (برادر خیلی جوانتر نبی زندی) گفت که جمال شکری پیشنهاد داده باهم فرارکنیم، نظر تو چیه؟ گفتم که جمال آدم خوبی است. گفت که بافرارم نمیخواهم مشکلی برای مادرم ایجاد کنم. مدت کوتاهی بعد اشرف نوجوان را اعدام کردند.
چند روز بعد به جمال گفتم که در جریان گفتگوی فرارشان با اشرف بودهام. قبلاً از رفاقت نزدیکم با مسئولش، شاهرخ زندکریمی، که از چریکهای فدائی انشعاب کرده بود و سازمان کوچک جانبداران آزادی طبقه کارگر را بوجود آورده بود، برای جمال تعریف کرده بودم. شاهرخ را سال قبل از آن زیر شکنجه در اطلاعات سپاه کشته بودند.
ما از وقایع بیخبر بودیم. بودنمان در بند «دال» در دادگاه انقلاب اسلامی در سنندج به دلیل دستگیری وسیع و چند صد نفره رفقایمان در تشکیلات سنندج بود. کسی بهنام معروف کیلانه که مسئول تشکیلات بود. همه چیزرا با جزئیات در اختیار اطلاعات سپاه گذاشته بود.
تلویزیون سنندج اسم من را بهعنوان یکی از مسئولین کومهله درسنندج معرفی کرد. من یکی از پنج عضو اولیه کمیته شهر سنندج بودم اما هنگام دستگیری فقط فعال شهری در بخش محلات بودم. ما را بزرگ جلوه داده بودند تااعداممان کنند. امجد که از رفقای قدیمیام بود را هم به بند دال آوردند. آنجا با محیه هم آشنا شدیم.
الان دیگر وقت مخفیکاری نبود. بحث فرار را با جمال شروع کردیم. جمال به رفقای ما علاقه داشت و صمیمیت زیادی نشان میداد. امجد و محیه هم به جمع من و جمال پیوستند. برای بررسی راههای ممکن فرار، جلسات و نشستهائی لازم بود.
جمال شایع کرده بود که به گال دچار شده است. هیچکس نمیخواست هماتاقی اش شود. شبها بعد از خاموشی من از اتاق ۲ و امجد و محیه از اتاق ۳ راهی اتاق چهار که اتاق جمال بود میشدیم. راههای فرار را به بحث میگذاشتیم و تا ساعت شش صبح حرف میزدیم. قبل از آنکه هماتاقیهایمان بیدار شوند، سر جایمان میرفتیم و میخوابیدیم. هیچوقت هماتاقیهایمان نتوانستند ما را برای خوردن صبحانه بیدار کنند. ساختمان دادگاه انقلاب (شهربانی قدیم) بنائی آجری و دو طبقه بود. سقف اتاقها از سقفهای معمول در شهر بلندتر بودند. وقتی که از دروازه ساختمان وارد حیاط میشدی به سه پله میرسیدی که تو را به دا خل ساختمان میرساند. آنجا در راهپلهای قرار میگرفتی که تو را به طبقه بالا یا به حیاط پشت ساختمان هدایت میکرد. طبقه اول راهروی در سمت چپ و راهروی در سمت راست داشت. هر کدام از این راهروها در دو طرف خود ردیفهای چهار اتاقه داشتند. در ابتدای هر راهرو دری فلزی بر پا کرده بودند و آن راهرو اسم بند را برخود گذاشته بود. بند الف، بند ب، بند ج و بند دال.
هر اتاقی یک پنجره دو در دو متری داشت که یا رو به خیابان ششم بهمن بود یا روبه محوطه کنار هنرستان صنعتی. شیشه این پنجرهها را درآورده بودند و به جایش ورق فلزی به چهارچوب فلزی پنجره جوش کرده بودند. از روی هر پنجرهای هم حصیری آویزان بود. بنای ساختمان به شیوهای بود که پنجره از بیرون در محوطهای قرار میگرفت. وقتی که حصیر روی پنجره آویزان بود، پشت پنجره از بیرون فضائی خالی ایجاد میشد، مثل پست نگهبانی دژبانها میشد.
ساختمان ۹ سنگر نگهبانی داشت. تصمیم ما بعد از بیرون رفتن از پنجره و خود را دو طبقه به پائین رساندن، حمله به یکی از سنگر ها و به دست آوردن اسلحه و بعد حمله به سنگر نبش مشرف بر هنرستان بود.
به سؤالات بسیاری باید پاسخ میدادیم. ارتفاع سوراخی که در پنجرهمان ایجاد میکنیم تا زمین حیاط چقدر است؟ فاصله پلههای ساختمان تا در ورودی قدیمی ساختمان چقدر است؟
لازم بود که ما به هر بهانهای حیاط برویم. دور ریختن آشغالها یکی از امکاناتی بود که جواب دادن به سؤالاتمان را ممکن میکرد. ما چهار نفر داوطلبان دور ریختن آشغالها شدیم. تصادفأ آشغالدانی دادگاه انقلاب در نزدیکی راه فرار ما بود.
تعداد موزائیکهای حیاط و آجرهای بنای دیوار کمکهای خوبی به گرفتن جواب سؤالاتمان میکردند. ما هر روز داوطلب دور ریختن آشغالها بودیم.
روزی دادگاه من را برای ملاقاتی حضوری بیرون برد. معمولاً ملاقاتها با پدر و مادرم بود و پشت دیوارهای سیم توری انجام میگرفت. این بار ملاقات در حیاط است و کنار مردی که از فامیلهایمان است پاسداری قروهای هم ایستاده تا حرفهایمان را کنترل کند.
فامیلمان سوال کرد که آنچه تلویزیون در مورد تو میگوید صحت دارد. برایش واقعیات را توضیح دادم. گفت نمیشود در مواضعت تجدید نظر کنی؟ گفتم چرا میشود. در آن لحظه ساکت ماندم تا او بیشتر حرف بزند. از کنار شانهاش آجرهای دیوار را بهخوبی میدیدم. آنها را شمردم و بعد که به بند برگشتم با محاسبه ملات بین آجرها و کلفتی هر آجر ارتفاع سوراخ پنجره تا زمین را با دقت بسیار بالائی محاسبه کردیم.
نوبت به درست کردن طناب برای پائین رفتن رسید. یک قطعه سیم برق، یک حوله حمام و یک ملحفه پتو، آن چیزهائی بود که مجموعاً طناب مان را تشکیل میداد. ملحفه را از طول دو نصف کردیم و هر نصف را دو نفری محکم به دو جهت مختلف تاب دادیم و سپس آنها را کنار هم گذاشته و رها کردیم. طناب بسیار محکمی شد. در فاصلههای پنجاه سانتیمتری به هر چیزی گرهی زدیم تا امکان پائین رفتن کنترل شده فرا هم شود.
همه چیز در حال آمادهشدن برای فرار بود. شبها وسط جلساتمان گرسنه میشدیم. یکی از ما میرفت و از اتاق هشت که محل نگهداری خوراکیهایمان بود نان و ماست میآورد. این خوراکیها را خانوادههایمان در تعطیلیها و هنگام ملاقات برایمان میآوردند.
شبی من رفتم نان و ماست بیاورم. پشت شوفاژ لباس کار پاسدار نقاشی را دیدم که روزانه مشغول رنگکردن در بند ما بود. لباسها را پوشیدم و کلاه کاموائیاش را هم بر سرم گذاشتم. وقتی پیش بچهها برگشتم گفتند که قیافهات بهکلی عوض شده. آیا این لباسها باعث تغییر در نحوه فرارمان میشوند؟
در یکی از آن نشستهای شبانهمان محیه تعریف کرد که صبح زود در موارد متعددی پاسدار و تواب دیده که از دادگاه انقلاب اسلامی سنندج بیرون آمده و در شهر شعار نویسی کردهاند. این خبر باعث تغییر نقشه نحوه فرار ما شد. ما دیگر قصد تسخیر سنگر نداشتیم، بلکه به فرار بیسر و صدایمان بسنده کردیم.
اطلاعات سپاه پاسداران به هرکدام از ما بهطور جداگانه گفته بود که از حاکم شرع برایمان حکم ۵۰۰ ضربه شلاق دیگر گرفته است. ما هرکدام از یک دست کابل خوری عبور کرده بودیم. تعداد کابلها برای هرکداممان به یک اندازه نبود. باور ندارم که ایده و ایدئولوژی باعث مقاومت در مقابل ضربه کابل بر بدن باشند. تأثیر ضربه کابل بر بدن انسانها به یک اندازه نیست. من به یاد ندارم که درد ضربه کابلها تحملناپذیر بوده باشد. قبل از زندان دچار سردرد و دنداندرد شده بودم. تحمل آنها بسیار مشکل بود، اما تحمل درد کابلها آسانتر بود. بهنظرم همانطور که فلفل تند قرمز بر بدن ما تأثیر متفاوت دارد، ضربه کابلها هم بر انسانها تأثیر متفاوتی دارد.
عامل شکنجه مجدد به اندازه خطر اعدام به نقشه فرارمان سرعت نمیبخشید. جمال هر آن ممکن بود اعدام شود. ما دیگران هم در اوایل صف بودیم. ما بحث کرده بودیم که در هر حال اعداممان میکنند؛ بهتر است که هنگام فرار کشته شویم. با تغییر نقشه فرارمان تمام تلاش را سر جمع آوری لوازم این نقشه فرار کردیم. به جز لباسهای پاسدار نقاش، به رنگ و قلم مو و پوستر هم احتیاج داشتیم. در این زمینه خودکفائی جالبی داشتیم؛ همه این چیزها در بند دال، بند اعدامیها، یافت میشد. همه چیز را برای شب فرار آماده کردیم.
در طول دو هفتهای که مشغول نقشه فرار بودیم، دو بار اقدام ناموفق داشتیم؛ بار اول فرغونی در محل تماس طنابمان با زمین بود و بار دوم ماشینی آنجا پارک شده بود. باید هر چه زودتر از این خرابه بیرون رفت.
رژیم برای اذیت و آزار دادن مفتی زادهایها که قصد ملوکالطوایفی کردن ایران و حاکمیت بر غرب کشور را داشتند، سران آنها را به بند دال آورده بود. سنندجیهایشان جلو آمدند و من را بهعنوان طرف بحث انتخاب کردند. گفتم شما جوانان این شهر را داخل حوض مسجد جامع انداختهاید. روزی باید دلایل این کارتان را برای مردم توضیح دهید. تا آن زمان و صدور حکم مردم شهر در مورد شما، مذاکره و بحثی با ما صورت نخواهد گرفت، بروید. داخل بند مجبور بودند بمانند اما جواب سلامشان را هرگز نشنیدند.
وسایلمان را باید یک بار دیگر چک میکردیم، طناب برای پائین رفتن، پوسترها، قلممو قوطی رنگ که درش را باز گذاشتیم. قرار بود درصورت پیش آمدن مشکل در پست نگهبانی خروجی، رنگ را در صورت نگهبان بپاشیم و اسلحهاش را برداریم و از آنجا دور شویم.
طناب را چهار نفره امتحان کردیم. متر به متر، دو نفرمان به این سو میکشیدیم و دو نفرمان به آن سو. اگر طناب در نقطهای ضعیف است بهتر که الآن کشف کنیم و نه هنگام فرار. اما ما طناب خوبی ساخته بودیم، انگار متخصص فرار بودیم. مسنترینمان امجد بود که ۲۳ سال سن داشت.
باز کردن سوراخی در پنجره احتیاج به ابزاری مثل تایلیور داشت. باید زیر ورق فلزی قرار میدادی و با فشار آوردن خالجوش را میشکستی. برای این کار جمال ابزار ساخته بود. پایه شکسته یک صندلی ارج را در حمام آن قدر به سیمان کف مالیده بود که مثل تایلیور کار میکرد.
اما شکستن خال جوش صدا می داد. لااقل در داخل بند باید آن صدا را پوشاند. این وظیفه را محیه به عهده گرفت. هنگام فیلمهای کارتون غروبها صدای تلویزیون را زیاد میکرد و جلوش به قهقهه و داد و هوار مینشست. امجد وسط در اتاق جمال ایستاده بود و رابط محیه و جمال بود. هر وقت جمال به امجد اشاره میکرد، امجد به آرامی با تکان سر به محیه علامت میداد. محیه جلوی تلویزیون غوغای بزرگی به پا میکرد. با هر غوغای محیه یک خالجوش فلز باز میشد. دریچه به اندازه کافی بزرگ شده بود، دیگر غوغای محیه لازم نبود.
از داخل اتاق، یک پتوی خاکستری سربازی پنجره و حفره باز آن را میپوشاند. این پتو قرار بود عایق سرما و گرمای فلزات پنجره باشد. از بیرون هیچ کس به آن پنجره دید نداشت.
روز یکم اسفند عملیات فرار را در اولین ساعات بامداد آغاز کردیم. قبلاً همان شب من در بند با چند نفر حرف زدم و گفتم اگر قصد فرار دارند میتوانند همراه ما بیایند. خوب بود اگر همه زندانیان بند دال به جز مفتیزادهایها را فراری میدادیم. اما هیچکدام از آن کسانی که سوال کردم نمیخواستند فرار کنند؛ نمیخواستند به بخش علنی بپیوندند.
ابتدا جمال بیرون رفت و بعد امجد و محیه و من به ترتیب از دریچه پنجره بیرون رفتیم. خالهای جوش فلز که قابل باز کردن بودند در ضلع شمال غرب پنجره قرار داشتند. اگر به نقشه ایران دقت کنید ما تقریبأ قسمت آذربایجان نقشه را در پنجره باز کرده بودیم. این نقطه زیر سقف اتاق قرار داشت و راه پائین رفتن ما را به دو طبقه با سقف بلند تبدیل کرده بود. یک آهن نبشی بصورت مورب پشت ورقه فلزی پنجره از داخل اتاق جوش شده بود. پای راست را روی این نبشی قرار میدادیم و پای چپ را از دریچه بیرون می فرستادیم. سپس کله و تنه دنبال پای چپ از پنجره بیرون می رفت و آخر سر پای راست هم باید راه بقیه بدن را میرفت. بیرون پنجره و در پایه آن لبهای بود که روزانه کبوترها آنجا مینشستند. روی آن لبه سر پا میایستادیم و چهار چوب پنجره را در محل باز شدن ورق فلزی در دست میگرفتیم. حرکتی آکروباتیک شبیه به آنچه سیرکبازان میکنند.
این ترس از اعدام به آدمی چه چیزهائی میآموزد. فراموش نکنیم که جمال، محیه، من و امجد به ترتیب هفده ساله، به زور هجده ساله، ۲۲ ساله و ۲۳ ساله بودیم.
زمانی که همگی پائین رفتیم ساعت نزدیک پنج صبح شده بود. عملیات از اتاق بند تا حیاط حدود سه ساعت طول کشید. از بند دال میتوانستی تعویض نگهبان پشت بام و تردد پاس بخشها را به دقت مطالعه کنی. ما عملیات را بعد از تعویض نگهبانان و بازگشت پاس بخشها شروع کردیم.
زمان آن رسیده که به صورت ستون یک نفره راه بیافتیم و بیرون برویم. برای این کار باید از دروازه اصلی قدیمی وارد پیادهرو ششم بهمن میشدیم. در آن سالها پیادهرو جلو دادگاه انقلاب (شهربانی سابق) را از طریق نرده و سیم خاردار و گونی خاک جزء ساختمان دادگاه کرده بودند و بدین ترتیب ورودی را به ابتدای پیادهرو دادگاه منتقل کرده بودند. پاسداری آنجا در سنگری نگهبانی میداد.
لباسهای پاسدار نقاش را من پوشیده بودم. کلاه کاموائیاش را هم بر سر داشتم. بدون اتلاف بیشتر وقت، در حالی که من جلو میرفتم، جمال و امجد و محیه پشت سر میآمدند، از دروازه قدیمی شهربانی وارد پیادهرو شدیم، به سمت راست پیچیدیم و در جهت میدان اقبال پیادهرو را به سوی ابتدایش طی کردیم.
به چند قدمی پاسدار نگهبان که رسیدیم، متوجه شدم سرود خمینی رهبر را میخواند. در حلق و بینی آهنگش را برایش نواختم. به من نگاهی کرد. گفتم خسته نباشی. گفت زنده باشی. این همه رفتار احترامآمیز من در حالی بود که قوطی رنگ یک لیتری در بازی را که در دست چپم دارم برای پاشیدن در صورت او نگه داشته بودم، البته اگر میخواست از رفتنمان جلوگیری کند.
پاسدار نگهبان به سرود خواندنش ادامه داد. همهمان از جلو سنگرش عبور کردیم. وقتی که از دادگاه دور شدیم وارد خیابان ششم بهمن شدیم. قهقهه خنده شادی محیه سکوت سحرگاهی خیابان را شکست. الآن دیگر نظم هنگام خروج را نداریم. محیه کنار من راه میرود. گفتم میخواهی دوباره به آنجا برگردی. میدانست که با قهقههاش خراب کرده، با صدائی بلند و لهجهای بسیار کوردی اما به فارسی گفت برادر شعار نویسی را از کجا شروع کنیم. در حالیکه وسط خیابان ششم بهمن را به طرف آن سوی خیابان بطور مورب میگذراندیم، فارسی و با صدائی بلند گفتم از این میدان شروع میکنیم و سمت راست خیابان را به سوی میدان مرکزی شهر شعار مینویسیم و …
همزمان که حرف میزدم به پیادهرو آنطرف ششم بهمن رسیدیم. جلو کوچه کنار پاساژ بهاره رسیدیم. وارد کوچه شدیم و بلافاصله شروع به دویدن کردیم. کوچه پر از قرچ قرچ ناشی از صدای شکستن یخهای زیر پایمان بود. هر چیزی را به سوئی پرت میکردیم. قلمموها، پوسترها، قوطی رنگ و بلوز نظامی من یکی بعد از دیگری در کوچهها پرت میشدند.
میدانم که به طور موازی با ششم بهمن در کوچهها به طرف خیابان حسنآباد فرار میکردیم. اما چه زمانی از کوچه پر از پلکان خیابان حسن آباد عبور کردیم را هرگز بخاطر نیاوردهام. جائی ایستادیم. در شیب تپهای بود. محله صفری زیر پایمان بود. آنجا جمال از ما جدا شد امجد و محیه و من، به دنبال یافتن مخفیگاهی دوباره وارد شهر شدیم.
در خانه آشنائی را زدیم. بیدار شدند. ابتدا مرد خانه نمیخواست ما را بپذیرد اما مهماننوازی همسرش او را هم مهماننواز کرد. آنجا ماشینی دست و پا کردیم تا ما را به دو آدرس در اطراف چهارباغ ببرد. ماشین از ششم بهمن عبور کرد و آرامش دادگاه و آویزان بودن طناب ما، خبر از بیاطلاعی سپاه از فرار ما میداد. ساعت، دقایقی بعد از هفت صبح بود.
برای انتخاب محلی برای سکونت موقتمان، تا تماس با تشکیلات علنی راه رفتن مان از شهر را هموار میکند، لازم بود که دو نکته را در نظر داشته باشیم. یکی اینکه این محل ربطی به فامیل و نزدیکانمان نداشته باشد و دیگر اینکه این محل ربط تشکلیاتی به ما نداشته باشدُ چون هردو این موارد را اطلاعات سپاه به دقت کنترل خواهد کرد، به خصوص اینکه همکاری مسئول قبلی تشکیلات شهر، معروف کیلانه، کنترل تماسهای تشکیلاتیمان را برای رژیم آسان میکرد. دو خانه با این مختصات بلد بودم. راننده ماشین ما را به هردو آن آدرسها برد اما هیچ کدام خانه نبودند.
ساعت به هشت صبح نزدیک میشد. راننده گفت من جائی بلدم. آنجا رفتیم و ۴۸ ساعت بعد را آنجا ماندگار شدیم. عجب خانه جالبی، مبله اما خالی از سکنه. هر روز ساعت ۱۱:۳۰ نهار میآمد. جمله ۵۰۰ ضربه از حاکم شرع جایش را به دریافت پنج نوع خورش از مردم سنندج داده بود. چه تغییرات سریعی را باعث شده بودیم. باور کردنی نبود. ساعت 4:30 هم شام میآمد که آن هم پلو و خورشهای مختلف بود.
من و امجد از قبل روابط صمیمانهای داشتیم، حالا با محیه نوجوان هم همان روابط ایجاد شده است. زندگی تنگاتنگمان در این خانه روابط بسیار خوبی بینمان به وجود آورده است. فرصت داشتیم به چیزهای زیادی فکر کنیم. امروزه با گذشت چند دهه از این واقعه، میتوان به نکات تازهای اشاره کرد.
عدم آمادگی تشکیلات ما باعث شده بود تا اعضا و هواداران در موارد بسیاری حتی بدون شکنجه تسلیم شوند. شکنجه جنگی است که در تشکیلات مخفی انجام میگیرد. دشمن حملاتی روحی و جسمی میکند. باید بر سر رابطه متقابل این دو عرصه و تأثیراتشان بر همدیگر کار کرد. اگر فعال زندانی ما آماده نباشد ممکن است جنگ را در یکی از عرصههای روحی یا جسمی ببازد و آنگاه جنگ را در آن عرصه دیگر هم خواهد باخت. درست است که ضربه کابلها بر بدن ما تأثیرات متفاوتی دارد. اما تحمل درد و کشف نقطه اوج درد در بدن فرد باید جزئی از وظایف بیچون و چرای سازمانی باشد (چندین سال است که جوانانی در سوئد هستند که بدون آمپول سر کردن کار دندانپزشکی شان را می کنند). بدن ما ماده آرامبخش را خود تولید میکند و اگر درد قابل تحمل نبود بیهوش میشوی. هیچ جای نگرانیای نیست.
شبها هنگامی که صدای تیراندازی بلند میشد، ما احساساتی میشدیم. شبی از انتهای سیروس و اطراف اسیاب تیراندازی زیادی شنیده میشد. آیا رفقای ما بودند؟ نمیدانستیم.
کارتونهای والتدیزنی گاها زندگی حشره یا حیوان کوچکی را در ابتدای فصل زمستان ترسیم میکند. برف و باد و بوران شدیدی است اما حشره یا حیوانی که نقش اول آن فیلم را دارد، کشان کشان آخرین دانه آذوقه را به انبار زیر زمینیاش اضافه میکند و آه عمیقی میکشد. زندگی ما در طول آن ۴۸ ساعت در این خانه بسیار به زندگی آن موجود شبیه بود. پس از شکنجه و کتک خوردن در زندان، ناگهان همه چیز آرام و دلپسند شده است.
روز دوم در ساعات بعدازظهر، امجد گفت که قصد دارد برود کلتش را بیاورد. کجاست؟ اطراف خانه پدر مادریاش. زمانی که با مخالفت من روبرو شد و هم نظری محیه با من را شنید، کوتاه آمد. همه چیزمان با شور و مشورت بود. امجد خودش هم به نوعی میدانست که نباید دنبال کلت برود، چون با خیلی بزرگتر از کلت به جنگش خواهند آمد.
غذای هر روزمان پلو خورشهای متفاوت با ترشیهای مختلف و مرباهای جورواجور بود. روز دوم من نامهای به برادرم علا نوشتم و کمک خواستم. فردایش مردی با شناسنامه و محبت بسیار پیش ما آمد. البته غروب آمد و همراه همان کسی که خانه را برایمان پیدا کرده بود. دو کیسه پلاستیکی بیرنگ که حاوی مایعی بیرنگ بودند، در دست داشتند. فهمیدیم که امشب آخرین شبمان در شهر و «دواخوران» است.
برای محیه ریختند. گفت من نمیخورم. من گفتم چرا تو میخوری و ما هم میخوریم. شاید محیه به نوعی اتوریته شکیلاتی امجد و من را در عملیات فرار قبول داشت. ما نوجوانان یک یا دو پیک خوردیم و آن دو مرد ۴۵ ساله را با مایع بیرنگشان تنها گذاشتیم.
بعد از عرق خوریمان بساط ورق و حکم را پهن کردیم. از یک چیز آجیل ایران خوشم میآید و آن هم میوه خشکش است. واقعاً برای من مشکلگشا میشود. آن شب به بهانه عرقخوری آجیل زیادی خوردم.
تعداد خیلی کمی از مردم سنندج از فرار ما و مخفیشدنمان در شهر باخبر شده بودند، اما همین تعداد برای آماده کردن آن همه غذاهای خوشمزه بیشتر از کافی بودند. هر روز چند نوع پلوخورش برای نهار و چند نوع برای شام میآوردند. اجازه نمیدادند لااقل ظرف شستن را به عهده بگیریم.
مردی که از تشکیلات علنی آمده بود بسیار آدم جدیای بود. منظماً دلهره داشت. چه چیزی آنگونه مضطربش میکرد؟ روز سوم مخفیشدنمان در آن خانه بعد از خوردن صبحانه که عبارت بود از نان و پنیر و ماست و شیر و عسل و کره و مرباهای گوناگون (آلبالو ، به، هویج و پوست پرتقال) و همه چیزهای دیگر که در یک سوپرمارکت یافت میشود، سوار یک تویوتای دو کابینه شدیم. راهمان با این ماشین از مرکز شهر میگذشت و به مقداری بالاتر از پمپ بنزین فیضآباد ختم میشد.
آنجا پیاده شدیم. جلو توکلی پاسداران پست نگهبانی و بازدید ماشین و مسافر داشتند. ما یکی یکی و با فاصله از طریق دره کنار جاده به طرف باغ «آمحیه» رفتیم. قدری مانده به باغ، ماشین پیکانی ایستاده بود و همه درها و در جعبه عقب و کاپوت را باز کرده بود. ما یکی بعد از دیگری به آن پیکان رسیدیم و سوار شدیم. همان راننده قبلی را داشتیم. بطرف حسینآباد راه افتادیم.
بعد از رد کردن چند پیچ جاده، متوجه شدیم که مدارک هویتیای که برایمان فرستادهاند مناسب محیه نیست. تنها راه چاره این است که محیه راننده شود و شد. محیه رانندگی خوبی میکرد اما من میدانستم که امجد در رانندگی از محیه ماهرتر است. اینجا ایجاد پوششی برای محیه مهم بود.
به تونلی رسیدیم. در خروجی آن تونل ماشینی نظامی ایستاده بود. نظامیان هیچ علامت و درجهای نداشتند. معلوم شد که پاسدار هستند. محیه کارت ماشین را از شیشه راننده به آن نظامی داد. پاسدارگفت سیم بوکسل میخواهم. محیه گفت: والله ندارم. آن نظامی تشکر و خداحافظی کرد. محیه راه را با سرعت بیشتری ادامه داد.
مدت کوتاهی که گذشت به ماموخ رسیدیم. پیاده شدیم و به سوی مناطق آزاد بر روی برفها دویدیم. مردی از روبرو میآمد. نزدیک که شد گفت رحی گیان اینجا چکار میکنی. «ئهده» پدر خالد علیپناه بود. ماجرا را برایش به کوتاهی توضیح دادم. گفت با این شلوار یخ میزنی بیا این را بپوش. شلوارش را در آورد. گفتم خودت چکار میکنی. گفت من سه شلوار دیگر هنوز به پا دارم.
چشمانم را دوباره ماچ کرد و گفت بگذار این خبر خوب را من ببرم و به سرعت به سوی جاده آسفالت شتافت. در انفرادی که بودم به زندگی فامیل خمیر گیرمان ئهده فکر میکردم.
از نحوه دستگیری امجد و محیه خبر ندارم. به همین دلیل لازم دانستم هر آنچه که به نحوه دستگیری وتجارب فردی من برمیگردد را بصورت پیوست بیاورم.
روزهای اول تابستان بود. تازه ۲۲ ساله شده بودم که درخیابان ۲۵ شهریور دستگیر شدم. بعد از اینکه مرا به بالای باشگاه بردند و آنجا جیبهایم را بازرسی کردند در ترک پاسدار موتورسواری راهی اطلاعات سپاه (ساواک قدیم) کردند. موتور که از حوالی حمام لشکر میگذشت لنگه جوراب را به خرابهای پرت کردم. این لنگه جوراب تازه و استفاده نشده بود و در آن چند نامه تشکیلاتی و یک نشریه داشتم. لنگه دیگرش را به خالد باباحاجیان داده بودم. او هم گاهاً از طریق لنگه جوراب چیزهائی را که نباید در جیبهایش باشد در جاهای دیگر لباسهایش مخفی میکرد.
هنگام پرت کردن لنگه جوراب، آن را روی سرم چرخاندم تا دقت پرت کردن بیشتر شود. داخل خرابه افتاد اما بوق زدن تویوتای سپاه که پشت سرمان میآمد، داشت کار را خراب میکرد. موتورسوار ایستاد. راننده پاسدار تویوتا گفت لنگه جورابتان افتاد. موتورسوار از من سوال کرد که چه چیزهائی داشتهام. گفتم که همه چیزم را در بالای باشگاه گرفتند. موتورسوار راه را تا ساواک ادامه داد. ۴۸ ساعت اول دستگیریام منتظر بودم که هر لحظه با فحاشی کردن در سلولم را باز کنند اما نکردند.
پودر سفیدی را که در جیبم دا شتم و در پلاستیک بستهبندی کرده بودم پس دادند و با حالتی استهزا آمیز گفتند با این چیزها زندگی و جوانیت را تلف میکنی. فکر میکردند مواد مخدر است. سیانور بود. کسی مقداری به خالد باباحاجیان داده بود او هم نصفش را به من داد.
مدتها بعد یک روز رفتم روی شوفاژ دستشوئی و از سوراخ هواکش به حیاط ساواک دیدی زدم. صحنهای دیدم بدنم داغ شد. خالد در حیاط نشسته بود و کسی سرش را اصلاح میکرد. به خود گفتم که من این همه مشکل انفرادی را تحمل کردهام که او محفوظ باشد؛ دستگیر شده؟ نمیدانستم چرا و چگونه.
دم غروب ساعت شش سلمان سریشآبادی آمد و مرا با خود به اتاق شکنجه برد و گفت امشب به این چیزها میهمانت میکنیم. کابلی بر پشتم و میان کتفهایم کوبید. در اتاق شکنجه را دیدم که فراموش کردهاند ببندند. تا توانستم داد زدم. گفتم آی و آن را کشیدم. دویدند در را بستند. ضربه شلاق و آی گفتن من چند ثانیه اختلاف داشت. آی برنامهریزیشدهای بود.
ساعت ۹ شب این بار برای شکنجه مرا به همان اتاق بردند. تا حدود ۳ بامداد کابل خوردم. آن زمان بود که چشمانم را خمار کردم و خودم را زمین کوبیدم. سلمان سریشآبادی باور نداشت که بیهوش شدهام. با مشت حملهای به زیر چشمم را فیک کرد. نمی زد. میخواست ببیند آیا واقعاً بیهوش شدهام یا نه. زمانی که متوجه شد که واقعاً بیهوش شدهام مرا روی پتوی سربازی گذاشتند و به سلول انفرادی محل اقامتم بردند. میدانستم که بعد از بستن در سلول از طریق باز کردن ناگهانی پنجره کشوئی در، دوباره کنترل خواهد کرد. تکان نخوردم. حساب کتابم درست بود. سلمان سریشآبادی تمام کنترلهایش را کرد و مطمئن شد که من واقعاً بیهوش شدهام. آنگاه من را تنها گذاشتند.
سلولهای انفرادی زمان جمهوری اسلامی با سلولهای انفرادی زمان پهلوی اختلافات بسیاری داشت. هر سلول زمان پهلوی دو و نیم برابر هر سلول زمان جمهوری اسلامی بود. سلولهای زمان پهلوی توالت نداشتند و توالت رفتن خود تفریح کوچکی بود. سلولهای زمان جمهوری اسلامی هم توالت داشتند و هم یک دستشوئی.
مدت چهار ماه و نیم را اکثراً در سلولهای تازهساز بودم. شاید مجموعاً یک ماه را در سلولهای زمان پهلوی بودم. در سلولهای تازه امکان تماس با سلولهای دیگر وجود نداشت اما در سلولهای زمان پهلوی امکان تماس داشتیم.
با دسته قاشق ملات بین دو بلوک را آنقدر خراش دادم تا اینکه سوراخی به سلول بغلدستی ایجاد شد. جوانی آنجا بود. درسلول سمت راست دو دختر خیابان فرحی بودند. بیشتر با پسری که تنها بود حرف زدم. اولین جملاتش به من میگفت که این زندانی از فعالین جریانات دیگر است. بسیار تئوریزه و منطقی حرف میزد. هر جملهاش حکایت از دانش سیاسی اجتماعی عمیقش داشت. به خود گفتم بعید نیست که «ا.م.ک» عضو کورد هم داشته باشند. هیچ کدام از حرفهایش شباهتی به حرفهای بچههای ما نداشت. از او خواستم که عقبتر برود تا صورتش را ببینم. آن حرفها را یک جوان نمیتواند فرموله کند، باید لااقل سنش از من بیشتر باشد. دیدم که خیر، سن ش ازمن بیشتر نیست. تازه از من هم جوانتر است. او هم اتهامش مثل من بود. از فعالین ما بود.
از وضع شهر سؤال کردم. گفت که تو وخالد باباحاجیان را، کمال درستکار (ازفعالین ما بود. بعداز محاکمه خیابانی یک سیلی بعنوان مجازات در گوشش میخوابانند از آن روز به بعد علیه ما شد. حق نداشت؟) لو داده است. از نوع حرف زدن و تحلیل کردن این زندانی خیلی خوشم میآمد. آن زمانها رفقای ما با رفتن به روستا عقب ماندگی و جدال با دانش را پیشه کرده بودند.
خالد بابا حاجیان و امجد اردلان از فعالین پیشرو آن جریان بودند. آنها عقبماندگی را دوست نداشتند. باهر دو از نزدیک بحث و گفتگو داشتم.
این زندانی در سلول کنار دستم آشکارا از نوع خالد و امجد است. حرف زدنش و تحلیلهایش را خیلی دوست دارم. عمداً کنار دیوار میروم و به بلوک میکوبم. جلو میآید. سؤال میکنم دیگر چه خبر و او شروع میکند. جملهسازیهایش شادابم میکند. سؤال کردم گفتی اسمت چی بود. گفت نعمت نودینیان.
سیانوری که همراه داشتم را با کره و دوده مخلوط کردیم و چهار قرص جویدنی شکلات مانند از آن درست کردیم. شنیده بودیم که کره دوده ترکیب کشندهای است. هنگام فرار هر کدام از ما یک شکلات داشت.



