“…..و شهید قلب تاریخ است”

در میراث فرهنگی برجای مانده از یک انقلاب، قیام توده‌ای یا حرکتِ جمعیِ سرکوب‌شده در تاریخ بشر، عناصری وجود دارند که حامل و یادآور حقایق‌اند؛ حقایقی از این دست: ناتمام ماندن حرکت، برقرار بودن مقاومت و البته معاصر ماندن پروژه‌های بی­سرانجام تا به فرجام رسیدن خواست تاریخی آنان.

پوریا قمری

در میراث فرهنگی برجای مانده از یک انقلاب، قیام توده‌ای یا حرکتِ جمعیِ سرکوب‌شده در تاریخ بشر، عناصری وجود دارند که حامل و یادآور حقایق‌اند؛ حقایقی از این دست: ناتمام ماندن حرکت، برقرار بودن مقاومت و البته معاصر ماندن پروژه‌های بی­سرانجام تا به فرجام رسیدن خواست تاریخی آنان.

اغلب آرشیو عکس­ها، نقاشی­ها، موسیقی­ها و دیگر فرم­های بازنمایی در وقایع انقلابی، قسمی از حقایق دوران را با روایتی تماما متفاوت از روایت حاکمان، در خود گنجانده‌اند‌. شکلی از بازنمایی که با روایت مسلط حاکمان حفظ فاصله می­کند؛ هم در زمانه‌ی خویش و هم برای آیندگان. به گونه‌ای که این بازنمایی­ها، هرگاه که به حکم تاریخ درهیات یک راوی معتبر برای معاصران احضار می­شوند به یاری آنان می­شتابند. بالاخص در زمانه­ای که مسئله­ی معاصران بیش از هر زمان دیگر به شیوه­ای تاریخی منطبق با مسئله­ی نهفته در بطن این بازنمایی­هاست. ارجاعات و گوشه­چشمی که ما معاصران نیز دائما به این بازنمایی­ها و ایده­های محوله­ی آنها داریم به همین امر برمی­گردد. تلاشی که پیگیر است تا به شکلی وفادارانه نسبت مسئله­ی حال حاضر خود را با رخداد­های مشابه در گذشته تعریف کند.

با در نظر گرفتن خصیصه‌ی تکین، بالقوه و مستقل این روایات تاریخی که بر خود و عناصر خود متکی‌ست، باید اذعان کرد که این آذرخش ها همواره در بوته­ی «خطر» می­زیند. اگر این خطر را تنها «ابزار دست حاکمان» شدن در نظر بگیریم، تنها بخشی از مسئله را در نظر گرفته­ایم. در حالی‌ که بخش بزرگی از آنچه این روایات را تهدید می‌کند، فروکاسته شدن آنان به ابزارهایی کارکردی است؛ این فروکاسته شدن می‌تواند از سند دست فعالان «جامعه‌ی مدنی» برای امتیازگیری شروع شود و تا درب سازمان­های حقوق بشری برسد و در صنعت سیاست تبلیغی، بدون در نظر گرفتن وجوه وساطت‌مند آن، به فراموشی سپرده شود.‌

البته این شکل از ارجاع به گذشته به مدد خوانش متفاوت از فرم روایی بازنمایی­های فوق­الذکر است که ممکن می‌شود.

اگر به طور سرراست­تر سخن بگوییم، ارجاع ماتریالیستی به تاریخ سراسر ارجاعی سیاسی­ست. ارجاعی که سیاست را واسطه ‌قرار می­دهد؛ شکاف­های مادی را درمی‌یابد؛ نسبت رخدادها را با آنچه که امروز با آن سروکار داریم می‌سنجد و در نهایت امر، آنجا که به میانجی درنظر گرفتن همه‌ی اینها زمان سخن گفتن از تاریخ فرا می‌رسد، صف خود را از روایت حاکمان جدا می‌کند.

رد این رویکرد رادیکال را می­توان در نمونه‌های بسیاری از این میراث مشاهده کرد. شاید حتی بتوان گفت به همان میزان که در تاریخ اجتماعی بشر شاهد پروژه­های جمعی برای تغییر بوده‌ایم، به همان اندازه دست­اندرکاران این پروژه­ها سعی در بازنمایی این وقایع داشته­اند.

اما شاید به زعم بسیاری همین اصرار بر روایت این لحظات تا زمانی که خود هنوز از جو و مختصات آن فرا تر نرفته‌ایم، عملی عبث و بیهوده باشد. حتی امکان اینکه با به کار بستن این جمله که «فقط برای نوع بشر رستگار شده است که گذشته با همه دقایق و لحظاتش امری نقل کردی می­شود»[1]، از بن و ریشه چنین ایده‌ای را نفی کنند‌.

آنچه ضرورت پیش ‌کشیدن یا بهتر است بگوییم بیرون کشیدن یک تصویر از دل تاریخِ اجتماعی یک مبارزه را فراهم می­آورد، وضعیت عینی امروز ما است. وضعیتی که ما را وادار می­کند تا به جستجوی متحدین خود و پیگیری سرنوشت آنان، ردشان را در تاریخ دنبال کنیم.

همانطور که گفته شد همپوشانی و گره خوردن مسائلی در دیروز و امروز تاریخ بشر و بی­سرانجام ماندن یک خواست تاریخی، دلایل کافی برای پرداختن و ارجاع به عناصر رهایی­بخش روایت این بازنمایی­ها را فراهم می­کند.

 بخشی از این ارجاع به شکلی مستقیم به این میراث فرهنگی اعم از تصاویر و موسیقی و … اشاره دارد. تصاویر سنگربندی­ها، تظاهرات، حرکت­های جمعی ، موسیقی برخواسته و متاثر از قیام، پیام­های رادیویی و…

وجه ممیزه‌ی این شکل از روایات از وقایع با دیگر روایت­های رسمی آنجاست که در نسبتش با رویدادها، رویکرد «آنچه که ‌گذشته است» برنمی‌گزیند بلکه با اتخاذ موضعی رادیکال بر این رویکرد تاکید می­کند که: آنچه از یک انقلاب می‌بینید یا می‌شنوید، بر خلاف تصور مسلط، همواره در اکنونِ ما حضور خواهد داشت؛ این مقاومتی‌ست نه شکست خورده، بلکه پیکاری‌ست مستتر زیر غبار تاریخ؛ امر سرکوب­شده‌ای که در نهایت امر، و همواره باز می­گردد.

همچنین باید اشاره کرد که میلِ به معاصر شدنِ این بارقه‌های امید، تنها میلی یک‌سویه از جانب ما معاصران نیست؛ بلکه اینجا خودِ گذشته‌ی متجلی در تصاویر است که گاه­وبی‌گاه در کوران پرپیچ­وخم تاریخ، سرباز می‌زند و در نهایت امر به امروز و مسائل موجود پیوند می­خورد.

در این میان، عکس که نسبت به سایر فرم­های بازنمایی در تاریخ معاصر ما نقش پر رنگ­تری دارد، دارای وجوه قابل توجه بسیاری‌ست. خصوصا از آنجا که عکاسی به میانجی ماهیت بازتولیدپذیری‌اش و نقش پررنگ­تری که نسبت به دیگر اشکال بازنمایی در عصر حاضر دارد، به محل ارجاع پراهمیتی تبدیل شده است.  

از میان عکسهایی که از انقلاب ایران و جریانات پس از آن موجود است، مجموعه عکس «جوخه‌ی آتش» که با فاصله‌ی زیادی از انقلاب منتشر شد دربرگیرنده مجموعه تصاویر حائز اهمیتی است. فاتحان انقلاب ۵۷ که همچون دیگر فاتحان، پس از قبضه‌ی قدرت روایت حقیقی رخدادها را بار دیگر به نفع خود تدوین کرده­اند، در تدوین وقایع سالهای نخست انقلاب سعی در حذف و نادیده انگاشتن این مجموعه و هزاران روایت مشابه داشته­اند.

این عکس­ها حلقه‌ای از زنجیره اعدام­ها و محاکمات پس از انقلاب ایران را در کردستان به ثبت رسانده است. زنجیره اعدام­های دسته ‌جمعی که در پاوه، مریوان، کرمانشاه، سقز، بانه و سنندج همگی در دادگاهی­ها و اتهاماتی مشابه به اجرا درآمده بودند. مجموعه‌ی «جوخه‌ی آتش» مربوط به اعدام یازده مرد در محوطه‌ی فرودگاه سنندج در پنجم شهریورماه ۱۳۵۸ است و تنها تصاویر ثبت شده از سلسله اعدام های مذکور می­باشد. 

این مجموعه خلاف آنچه در مدخل بحث پیش کشیده شد، روایتی غیررسمی از انقلاب نیست و حتی وجه کارکردی نیز برای حاکمان داشته است. همین همرامی عکاس با تیم نظامی و جلادها برای ثبت این لحظات، و انتشارشان در روزنامه‌ی اطلاعات و دیگر نشریات در آن روزها، دلیلی جز کُنده در آتش سرکوب افکندن آخرین سنگرهای انقلاب نبوده است. این عکس­ها نه‌تنها «حساسیت­های حقوق بشری» را در آن دوران متوجه حکومت نکرد، بلکه تبدیل به وسیله­ا‌ی کارآمد برای تغذیه رسانه‌های مسلط شده بود. رسانه­هایی که بخش مهمی از فعالیت­شان به زهرچشم گرفتن از مخالفانِ حاکمیتِ تازه تاسیس مرکزی اختصاص یافته بود.

پس از گذشت بیش از چهل سال از آن دوشنبه در سال ۵۸، همان تصویری که آب در آسیاب تحجر می‌ریخت و نشان از «موفقیت» حاکمیتِ تازه تاسیس بود، امروزه این تصویر، یک­ تنه سند محکمی‌ست علیه آنان، برای ارائه در دادگاه تاریخ.

اما این سند برخلاف اسنادی که «قربانی» بودن سوژه­هایش را دلالتگر حقانیت آنها قرار می­دهد، سوژه‌ای را در خود گنجانده است که به‌جای طلبِ مرحمت، فریادِ دادخواهی می­کشد و تجسم مقاومت است. مقاومتی که همچون ریگی سخت زیر چرخ ارابه­ی تفسیر حاکمان از انقلاب ظاهر می­شود.

با این حال، هر تماشاگری در نگاه اول به این تصاویر در یک دوراهی اخلاقی قرار می­گیرد. تماشاگر در مواجهه با تصاویر می‌بایست میان دو موضع «احترام» و «دلسوزی» یکی را برگزیند. او می‌تواند با تمرکز بر جسم زخمی احسن ناهید و فروکاستن نقش او به قربانیِ محتاج به ترحم یا بیگناهی درویش عیسی(نفر دوم کنار احسن ناهید)، خود را میان هجمه‌ی فغان و دلسوزی برخواسته از احساسات بیابد، یا اینکه در جستجوی عنصر ایستار هم در نفس و چگونگی حضور آنان در یک قدمی مرگ و هم در روایت­های پسِ قضیه، سرشار از احترام و وفاداری شود. احترامی فکور و نه کلیشه‌ای. احترامی که در یادآوری ندبه نمی­کند بلکه به یاد می‌آورد تا تغییر دهد. چرا که تنها در صورت برگزیدن رویکرد دوم است که امکان گشوده­ی پیشِ­رو می‌تواند دریافتن لحظه‌های مهم تاریخ باشد.

دلیل درخشش همواره‌ی این سوژه ‌بر آسمان تاریخ و تصاحب­ناپذیری محتوای آن هم در مقام «درس عبرت» و هم در مقام «قربانی»ِ صرف، سیمای این محکومان است در پیشگاه مرگ.

مرگی که «شکست» را نفی نمی‌کند بلکه معنای نهایی آن را اصلاح می­کند. به تعبیری از آنجا که «شکست» بخشی از تاریخ جوامع و طبقات حاشیه‌ای است، آن‌ کس که تحت تسلط توتالیتاریسم «نه» می‌گوید ناخودآگاه هم که باشد «شکست» و نافرجام ماندن را در جریان مبارزه در نظر دارد و همواره آن را پیش چشم می آورد. پس این سوژه با علم بر این نکات و تکیه بر این آگاهی از قواعد پیکاراست که در میدان عمل به منصه ظهور می­رسد. به همین ترتیب آنچه در سیمای این محکومان می‌توان دید، اصرار و تاکید توامان بر این ایده است. ایده‌ای کاملا سرراست که پیامی سرراست نیز دارد: این تازه اول ماجراست !

از طرفی این ایده در ظاهر می­تواند ساده به چشم آید اما در مقیاسی تاریخی (خصوصا تاریخ انقلاب ایران تا به امروز) ایده­ای است که گزینشش به شدت بغرنج و دشوار نیز هست. دشواری این ایده را به طور واضح آنجا می­توان فهمید که با خود گفت در طول و توالی این داستان چهل ساله، کسانی یافت می­شوند که از همان روزهای نخست چنین پیامی را حمل کرده­اند؛ پیامی که خبر از یکسره شدن کار نمی­دهد؛ بلکه نوید آغاز ماجرا را می­دهد؛ آغازی که با مقاومت به آینده نوید می‌دهد؛ آینده‌ای که هر اندازه می­تواند دور باشد.

 نکته اینجاست حاملان این پیام بغرنج به هیچ­وجهِ ممکن نه تسلیم عمر کوتاه خود شده­اند و نه غروبِ به غایت زودرس انقلاب. حتی اتفاقا در سطر آخر زندگیشان به گونه‌ای برخورد کرده­اند که گویی تا دقایقی دیگر همه چیز به نفع ستم‌کشان پایان می‌پذیرد!

بیایید به خود عکس برگردیم؛ به جزئیات آن؛ به نشانگانی که خود را به دغدغه‌های بزرگتری گره زده‌اند؛ همچنین به عناصری که مقاومت می­کنند.

۲.

دوشنبه، پنجم شهریورماه هزار و سیصد و پنجاه و هشت، ساعت ۴ بعدازظهر، محوطه‌ی فرودگاه سنندج.

یازده مرد با چشمانی بسته، برای اجرای حکم تیرباران به صف شده‌اند. یکی از این محکومان که زخمی‌ست(احسن ناهید) بر روی بلانکارد قرار دارد. دسته‌ای از نظامیانِ حکومتِ مرکزی آنان را احاطه کرده‌اند. از آنان، یازده مرد مسلح روبه­روی محکومین بر زمین تکیه داده و آماده‌ی فرمان آتش‌اند. این حکم نتیجه‌ی دادگاهیِ صحرایی به قضاوتِ قاضی شرع وقت، آیت‌الله خلخالی است.

عکاس دمی پیش از اجرای حکم تلاش کرده است تا از چند زاویه جریان درحال وقوع را به ثبت برساند. اشاره­ی مطلب پیش رو به طور مشخص بیشتر بر چند فریم محدود از این مجموعه است که به ترتیب در متن درج شده­اند.

چگونگی جای‌گیری محکومان و نظامیان در عکس به سه عنصر قابل تفکیک است­: نخست محکومان به صف شده، سپس جلادان روبه‌رپیشان و سرآخر نظامیانی که به شکل نیم دایره جلادان را محاصره کرده و تماشاگر جریان‌اند.

در این میان، عنصر نخست(محکومان) در چند فریم اول مجموعه(اگر منطق خطی آن را دنبال کنیم) به شکل پرسپکتیو بیشترین فضا را در قاب عکس تسخیر کرده‌اند. شاید همین نکته علت تاکید بیشترعکس بر این یازده مرد باشد؛ هم در نحوه‌ی حضورشان و هم در لحظه­ی سقوط. این پرسپکتیو از ناصر سلیمی تا احسن ناهید که زخمی است و برروی بلانکارد قرار دارد، ادامه می‌یابد و در انتها به فردی می‌رسد که در فاصله‌ی بین جلادان و محکومان ایستاده تا فرمان آتش را صادر کند. مرکزیت یافتن محکومان در قاب و تاکید عکاس بر محوریت حضور آنان می‌تواند کارکردی دوگانه داشته باشد. کارکرد نخست را می‌توان انتشار این تصاویر در نشریات طرفدار حاکمیت در آن روزها برشمرد. اما کارکرد دوم کمی دیرتر فعلیت می‌یابد. دیرتر اما تعیین­کننده‌تر در مقیاسی تاریخی. کارکردی تماما وارونه در نسبتش با کارکرد نخست: سربرآوردن تصویر در مقام سندِ جنایت، به جای وسیله‌ی رعب و وحشت.

                                          ***

دو‌ زاویه‌ای که عکاس برای ثبت مجموعه عکس انتخاب کرده است این امکان را به بیننده می­دهد تا جزئیات بیشتری را درباره این واقعه، خاصه در حاصل کردن شناخت از این یازده فرد و جلادان بدست آورد. اگر به صورت گزینشی بخواهیم جزئی از این عکس­ها را برجسته سازیم، می­توان به صورت ظاهر کاراکتر محکومان اشاره کرد‌. آنچه در وهله‌ی نخست و بیش از همه بر مخاطب داخلی عیان است آشنا بودن تیپ و کاراکتر محکومان است. تیپی که مخاطب می­تواند به عاریت «تیپ زمان شاهی» یا «تیپ دوران انقلاب» بخواند، که البته هیچ‌ بی­راهه نگفته است. چرا که آنچه در آرشیو تصویری از انقلاب ایران می‌بینیم پر از تصویر فعال کاراکترهای مشابه این محکومان‌ است. از تصویرِ حضور آنان در خیابان های تهران میان آتش نبرد و پیروزی انقلاب گرفته تا سنگربندی دوباره­ی کردستان برای صیانت از آن، دو کاراکتر منعکس در این مجموعه را به آسانی می‌توان بازشناخت. کاراکترهایی که سوژه­ی انقلاب بوده‌اند؛ کسانی که در هیأت «انقلابی» سنگ‌بنای تحولی عظیم را پایه­گذاری کرده­اند و سرآخر در گذاری نه ‌چندان طولانی و در چرخشی تاریخی جایگاهشان زیرورو شده است. البته کلیشه­ی «انقلاب فرزندان خود را می­خورد» به ذهن متبادر می­شود. هرچند اینجا این دریدن/خوردن فرزندان به دست ضد انقلابیون و فرزندان ناخلف انقلاب صورت می‌گیرد. حال همان کاراکترهای محبوب انقلاب رودرروی نظامی­پوشانی که بر مسند قدرت تکیه داده‌اند به کام مرگ کشیده می‌شوند.

 به پیروی از نگاه فوق آیا نمی‌توان گفت آنچه در این قاب­ها سلاخی می­شود ایده­ی «انقلاب» است؟ آیا سوژه‌گان انقلاب ۵۷ که در اینجا محکومان دادگاهِ حاکمیتِ تازهِ تاسیس «پس از انقلاب» هستند، تجلی روتین به مسلخ‌گاه رفتن آرمان­های رادیکال و انقلابی دوران نیستند؟

با اینحال همانطور که پیشتر گفته شد این تصاویر واجد نقطه‌ی عطف گریز از«تسلیمیت»اند.

                                                 ***

 فرد اول در سمت راست قاب عکس ناصر سلیمی است، کارمند اداره‌ی بهداشت سنندج. او همچون دیگر همراهانش با اتهام محاربه و ‌دسته اتهامات مشابه، در این صف قرار گرفته است. در دو فریم از این تصاویر که به پیش از گشودن آتش و پس از آن تقسیم می‌شود، حضور ناصر سلیمی نظر هر مخاطبی را جلب می‌کند. آنچه پیش از فرمان آتش از این فرد می‌بینیم آمادگی تمام‌عیار اوست برای مرگ. سیمای ناصر سلیمی، ژست ایستادنش و قرارگیری‌اش در پیشگاه مرگ با چشمان بسته، جملگی سوژگیِ تمام عیاری را در خود متمرکز کرده است که نقطه‌ی بازیابی تصویر را برای آیندگان‌ ممکن می­سازد. ناصر سلیمی اینجا سی و اندی سال سن دارد. عکس دیگری از او در دست نیست. با این حال، اگر فرض را بر این بگذاریم که این تنها تصویری‌ست که از ناصر سلیمی بر جا مانده است یا تنها باری بوده است که وی سوژه‌ی عکس می­شود، می­توان گفت اولین و آخرین عکسی که از او باقی مانده است تصویر ایستار فردی جسور و مقاوم است. او اولین و آخرین باری که سوژه‌ی عکاسی شده است، همچون سوژه‌ی مقاومت رویت می­شود.

شانسی تاریخی و همزمان وظیفه­ای تاریخی به این محکومان (اینجا به طور اخص ناصر سلیمی) محول شده است. آنان بایستی با چشمانی بسته در حالی که انتظار مرگ را می­کشند با انتخاب فیگور مناسب و بایسته­ی تعهداتِ تاریخی خود، هم توهم «موفقیت» جلادان را به سخره بگیرند و هم نقطه اتکای تصویرِ رستگاری شوند برای آیندگان.

از طرفی دیگر به نظر می‌رسد دادخواهیِ به بن‌بست رسیده‌ در دادگاه، در ژست ناصر سلیمی درست در لحظه‌های آخر قبل از مرگ نمود بیرونی یافته است‌: آنچه در دادگاه ناتمام مانده و فرصت بروز نیافته است سخن گفتن است، شاید حتی نه برای حفظ جان (آنگونه که خسرو گلسرخی در دادگاه می‌گوید)من برای جانم چانه نمی‌زنم، حتی برای عمرم!). پس بهترین راه برای بروز سخنان در نطفه خفه شده، گزینش این ژست است. یعنی بکارگیری بدن همچون عرصه­ای که آخرین امکانات را برای اعاده­ی دادخواهی نزد یک محکوم به مرگ مهیا می­کند.

اینجا نه تنها ناصر سلیمی بلکه دیگر یارانش نیز می‌دانند که بازی «زنده ماندن» را به حاکمان باخته­اند؛ با این حال، با پذیرش و کوچک ‌شمردن مرگ، نقش برنده بودن را از جلادان سلب می‌کنند. این روش فدائیان است. به عبارتی آنجا که عدالت در مسلخ­گاه سر بریده می­شود و مرگ اشد مجازات است، مرگ را در فراسوی شهامت پذیرفتن خود شکست مرگ است.

چنان که در فریم­های بعدی عکس می‌بینیم، فرمان آتش صادر می‌شود. در یکی از این فریم­ها جلادان شلیک می­کنند، نه نفر از محکومان را می‌بینیم که در تعلیق میان به خاک افتادن و ایستادن، در عکس ثبت شده‌اند. ناصر سلیمی هنوز ژست پیش از فرمان را حفظ کرده است. به طوری که تفاوت این ژست، در زمان آتش گشودن با پیش از آن را به سختی بتوان از یکدیگر منفک ساخت. یعنی چه پیش از صادر شدن حکم مرگ و چه ثانیه‌هایی پس از آن، آنچه تغییری نمی‌کند تصمیمِ مبتنی بر ایمانِ این محکوم به مرگ است. معادله در جبهه­ی محکومان تغییری نکرده است. ناصر سلیمی پیامش را تا آخرین ثانیه حفظ کرده است و این امر موجب تغییر و بهم ریختن معادله در جبهه­ی مقابل یعنی جبهه­ی جلادان شده است. معادله­ای که پیش فرضش از نتیجه­ی بکارگیری ارعاب به تسلیمیت کشیده شدن و تحقیر دیگری است، اینجا و در مواجهه با این سوژه سرخورده می­شود. 

این ژست توانسته است سراسر معادله و انتظار جلادان را از یک محکوم به مرگ بر هم زند. این همان چیزی‌ست که برای آنان(جلادان) در حکم طریقه‌ی زیستنِ خطرآفرین است.   

با این همه این شمایلِ سراسر تعیّن، اصرار بر مفاهیمی­ست که چهل سال پس از خویش نیز کلیدواژه­ی پیکاراند.

  پس از آن چه؟ در فریم­های بعدی که همگان بر خاک افتاده­اند را نباید در نظر آورد؟

آنچه در توالی عکس‌های مجموعه می‌بینیم، یکسره شدن کار محکومان، احاطه شدن آنان از جانب نظامیان و سرآخر حضور یافتن تیرخلاص‌زن در پایان اجرای حکم بر سر آنان است. اما با همه‌ اینها ردِ آنچه ضرورت داشته است بر این بازنمایی­ها نقش بسته است؛ پیام محکومان به میانجی چگونگی حضور آنان در صف مرگ به امروزِ ما رسیده است. اینگونه است که می‌توان با قاطعیت تکرار کرد، تمام نشانگان این بازنمایی نه «شکست»، بلکه «نافرجام» ماندن را برای ما بازگو می­کنند. نافرجامی امری که با علم به قواعد شکست، سر سازگاری و کوتاه آمدن ندارد و گواه زنده­ی آن، تاریخ اجتماعی بشر است.

 بیش از چهل سال است که آنان برخاک افتاده‌اند. اندوه و امید، خوشبینی و شکست، به پا خواستن و برزمین افتادن، کشتن و تولد، سرور و زاری، مجموعه‌ای از واژگانی‌ست که ملت در طی این مسیر چهل ساله زیسته‌اند. تجربه‌ی بعضی از آنان سالها به طول انجامیده و بعضی به حکم تاریخ هنوز به سرانجام خویش نرسیده‌اند. با اینهمه، در لابه‌لای تجربیاتی که امروز به ما در مقام ناشهروندان تحمیل می­شود و باتوجه به مسائلی که حل نشده به قوت خود باقی مانده‌اند، بر آسمانی ‌که از آن ماست، ردی از درخشش امید می­بینیم و در تقلای چنگ زدن به آن هستیم. امیدی که بر حسب زمان تقویمی، مدت زیادی ازآن گذشته است اما به هیچ روی بی‌ارتباط با اکنون ما نیست؛ چه بسا به شکلی فعالانه بخشی از اکنون نیز باشد. این اکنون اما به درازا خواهد کشید؛ به تعبیری این لحظات تا زمانی که به سرانجام نرسند، جایگاه معاصر بودن را اشغال می‌کنند. در فاصله‌ی بین نقطه‌ای که این تصاویر به معاصر شدن میل می‌کنند تا زمان رستگاری نوع بشر، آنچه مسلم است مقاومت تصاویر است. تصاویری در مقام تاریخ و برای صیانت از روایت حقیقی آن.

3.

سنندج. گورستان تایله. غروب.1396.

به سنگ قبری می­رسم. قبر ناصر سلیمی‌ست. روی آن حک شده ‌است:

 “…..و شهید قلب تاریخ است”


[1] والتر بنیامین: تز سوم از تزهایی درباره مفهوم تاریخ.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *